تبليغاتX
خدا؛ای آخرین فریاد
خدا؛ای آخرین فریاد
خدا؛ای چشمه ی امید×ای پایگاه آرزوهایم
نگاشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 توسط آرزو

جنگ شدت گرفته بود منم که تک پسر 25 ساله یه خانواده مذهبی مشهدی بودم

 البته خونم که رنگینتر نبودرفتم برای جبهه چون آموزش دیده بودم یکسره اعزام شدم اهواز

اون زمان عضو گروهی شدم که بعد بمباران به اون مناطق میرفتیم و مجروحها رو به بیمارستان میرسوندیم

همونجا با مجتبی آشنا شدم مجتبی و همسرش(خانم.م) دکتر های عالی بودند که اونام اومدند

 برای خدمت مجتبی برام مثل یه برادر بود...یه روز تو خرمشهر بمباران شدیدی شده بود بعد یه ساعت

 بین جمعیت گریه های یه دختر 5ساله که با فاصله از جسد پدرو مادرش بلند بلند گریه میکرد توجهم رو جلب کرد

رفتن جلو و عروسکش رو از رو زمین برداشتم سرش رو بالا گرفت

 با چشمای آبیش بهم خیره شد انگار همدیگرو از قبل می شناختیم

عروسکش رو دستش دادم بغلش کردم آرمتر شده بود لا اقل بی صدا گریه میکرد

کلی براش حرف زدم از خدا و جنگ گفتم نمیدونم چیزی هم فهمید یا نه اما دیگه گریه نکرد ...

یکی از بچه ها گفت ببرش پیش خواهر ها تا با خودشون ببرنش اردوگاه ولی اون خودشو محکم بهم چسبوند

 تو یه لحظه قلبم گرفت نمی تونستم این کارو کنم...

بعد رسوندن مجروحها از مجتبی خواهش کردم تا از فرمانده اجازه بگیره

تا بردن بازمانده ها پیشم بمونه و بعد کلی اصرار قبول کردند وقتی تو قرار گاه بیکارم پیشم باشه ...

اسمش فاطمه بود این اولین کلمه ای بود که بعد چند ساعت گفت خیلی خسته بود

و زود تو بغلم خوابش بردقرار شد برای خواب تو چادر مجتبی و همسرش بخوابه چون تااردوگاه 1ساعت راه بود ...

صبح زود رفتم از مجتبی تحویلش گرفتم و با هم پیش بچه های گروه صبحانه خوردیم

دیگه مهر نقض قوانین بهم خورده بود و بچه ها هم منو از مطلک های بیمزه شون بی نصیب نذاشتند...

خدارو شکر اون روز به من ماموریت نخورد و کلی با آبجی فاطمه بازی کردم اونم داداشی صدام میکرد

بعد رفتم و از انبار یه لباس تقریبا اندازش پیدا کردم و قرار شد

خانوم.م شب که سرش خلوت شد فاطمه رو حمام کنه... تازه فهمدم خوشگل تر از قبل شده

 و خانم .م هم موهای فاطمه روخرگوشی بسته بود منم چفیمو انداختم دور گردنش .

شب کلی برامون شعر خوندو گفت که مادرش یادش داده و مادرش می خواسته براش

 یه داداش کوچولو بیاره بچه ها کلی باهاش سرگرم شده بودند وخیلی هم با هوش بود

 شعر هایی که بچه ها براش می خوندندرو زود یاد میگرفت.

 وقتی بهم ماموریت می خورد می ذاشتمش پیش یکی از خواهرها که کارهای دفتری میکرد

اونم تا من برگردم دختر خوبی بودو اذیت نمیکرد...یه هفته ای گذشت و بهم خبر دادند فردا ...

بازمانده ها رو می برند تهران و فاطمه هم باید همراهشون بره زود رفتم پیش مجتبی

خدا روشکر تنها بود و منم راحت تمام حرفامو زدم

_مجتبی تو که میدونی تو این یه هفته چقدر...

_ اصلا فکرشم نکن رضا ...درست پدرو مادر نداره اگر فردا بیان بگن اقوامشن چی؟

_من تا میتونستم پرسوجو کردم تو اون منطقه کسی از اقوامش نبودند.

_رضا اینجا جبهست اگر هم چند روزی پیشت بوده با کلی اصرار و تمنا بوده.

_خوب میدونم...درسته نمی تونم برادرش باشم اما...

_اما ...چی ؟؟؟ رضا نکنه...رضا!

_خوب می تونم که به فرزندی قبولش کنم؟...

_با یه لبخند بی معنی:رضا تو فردات معلوم نیست...اونوقت بچه هم میخوای؟...

به فرض اینکه  ان شاءالله جنگ تموم شه و سالم بری خونه می دونی چقدر کار اداری داره؟

پدر مادرت چی می گن؟پس فردا می خوای زن بگیری...خرجشو چی کار می کنی؟

_خوب مامانو باباموراضی می کنم...خوب میرم کار میکنم مثل همه...اگرم خواستم زن بگیرم به این شرط می گیرم...

_آخه پسر تو چرا فکر نمی کنی ...گفتم اگر پات برسه مشهد...بذار با گروه بره بعد جنگ

 ان شاءالله تو هم میری مشهد و با خانوادت حرف می رنی ...کار پیدا میکنی؟ زن میگیری؟بعد....!

حرفای مجتبی مثل جاده اهواز_تهران منو از فاطمه جدا می کرد راست و درست هم می گفت

تصمیمم رو گرفتم و به خدا توکل کردم...

فردا خیلی زود اومد ساعت 5 بود که دوباره بمباران شد و باید می رفتم اما

اتوبوس بازمانده ها 6 حرکت میکرد باید با فاطمه خداحافظی میکردم

از مجتبی اجازه گرفتم و به چادرش رفتم ...

چقدر آروم خوابیده بود پتو رو روش جابه جا کردم و انگشترم که اسم امام علی روش حک شده بود

تو دستای کوچیکش گذاشتم و بوسیدمش اشک تو چشام حمع شده بود  امابه آینده امیدوار بودم

از چادر بیرون اومدم خانم.م رو دیدم بهش گفتم:نذاریدفاطمه گریه کنه بهش بگید من زود میرم پیشش!

آه...چقدر زود گذشت...

یک سالی مونده بود تاجنگ تموم شه که به شدت مجروح شدم و برگشتم مشهد

بعد مدتی ماجرا رو به پدر ومادرم گفتم بالاخره قبول کردند...

رفتم تهران ...آدرس جایی رو که فرستاده بودنشون گرفتم وحرکت کردم دل تو دلم نبود یه پرورشگاه بود

  همش فکر کردم اگر منو ببینه میشناسه یا نه....وقتی گفتن کسی به نام فاطمه ندارندباورم نشد

عکس تمام دختر های پرورشگاهو نشونم دادند و دوباره اومدم تهران اونها هم گفتند

تمام بچه های باز مانده اون سال رو فرستادن همون پرورشگاه...دنیا دور سرم می چرخید باورم نشد

اما چی کار میتونستم بکنم...حالا وقتی با خودم فکر می کنم میگم حتمافراموشم نکرده

و هر وقت یادم میافته انگشتری رو که بهش دادم نگاه می کنه.تا حالا حتمابرای خودش

خانم دکتری مهندسی شده... ازوداج کرده و خوشبخت شده .

آخ... اگر دستام به این عصاها بند نبود همون سالها پیداش کرده بودم...

پی نوشت:...سلام ای دستان بی رمق مرد پیر جنگ...

نگاشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 توسط آرزو

 

 

سهم تو و من سهم تو هستم هر چه که باشم ....

سهم تو در ماههای عمر من چیست ؟یک رمضان و تنها یک رمضان

ورمضان بهانه ای است برای یک سال عمر من

و من این فرصت را نمی فهمم

راستش هنوز نمی دانم چرا رمضان؟چرا گرسنگی و تشنگی؟

آیا جز رمضان راهی برای نزدیکیم نیافته ای؟

آیا رمضان تنها پیوند من و توست

چرا من با رمضان عشقم را به تو نشان دهم

خدایا چرا؟تو بگو؟تونشان بده؟تو بگو؟

چرا روزه....؟چرا در رمضان....؟باید رسم آدمیت را رعایت کنم؟

 

مگر تو خدای من نیستی و من برای تو نیستم پس چه نیازی است به واسطه؟

 

من طلبنی،وجدنی ومن وجدنی،عرفنی و من عرفنی ،

عشقنی و من عشقنی ،عشقته و من عشقته،قتلته

 

 

++چند بیت شهر تو ادامه مطلب++

تقدیم به تو

 


ادامه مطلب...
نگاشته شده در تاريخ دوشنبه پنجم مرداد 1388 توسط آرزو

***خوشترین خاطره ام یاد تودر ذهن من است***

 

چه فرقی میکند اهل کدام فصل باشی

فصل محبت همچنان پایدارترین فصل است

 شاید محکوم به نوشتن وازه های تلخم و بارور کردنشان برای تولد شادی       

تمام داشته هایم یه طرف و تو تنهایک طرف

چگونه گرمای مهربانی ات واحساس شادی وجودت

جایش رابا تهی شدن از تو و سردی نبودنت عوض کرد.

مهربان چه واژه اندکی است برای تو که بودنت برایم کافی بود.

اما خداوند کفایتم را در نبودنت حکم کرد.

ای عزیزترینم با تو بودن دوران کمی داشت اما بی تو ماندن تا بودنم جریان دارد.

به یاد ندارم کسی از بدی ات گفته باشد از قلب پاک و روح مقدست

 جز نیکی سراغ ندارم هنوز برایم آخرین لحظه باتو بودن شیرین ترین تلخ است.

هزران بار خوش به حال من! آخرین نفری بودم

 که  آغوشت گرمش ساخت و بعد رفتنت هرگز سردی وجودم التیام نیافت .

چگونه طعم تلخ صبر را چشیدی ؟در حالیکه قند لبانت هرگز برایم تکرار نشد

چگونه در میدان زندگی زخم بیماری را تحمل کردی؟و دم نزدی ؟

و اینها را دخترک 8 ساله از تو به یاد دارد....

مرد روز های سخت پاک بودن وپاک ماندن و پاک رفتن

پاداشت بود به تمام استقامت هایت و حالا تو پیروز ترین مرد دنیای منی!

و لبخندت از پشت قاب  عکس مرا دو چندان به زندگی پایبند میکند

میدانم که میدانی همیشه دوستت دارم دایی عزیزم .

 

درباره وبلاگ

درود

صدایم می کنند،آرزو

از اسم فامیلم نپرس
(که نمی دانم از کجا آمده)

به شمارش 16 سن من است

زاده پادشاه فصل هایم...پاییز

زبان نوشتم را آموخته بودم

می گویند اهل شمالم
ساکن مازندرانم
شهرم نور است

کاش دل مردمانش نورانی بود
مثل آن سوره قر آن

معماری را دوست دارم
زیرا که ریاضی را هنر را دوست دارم
و خود سازی رابیشتر از خانه سازی
ریاضی می خوانم

به دبیرستانمان نمونه دولتی میگویند
همانجا که در کلاس هایش چشمانمان
را باز می کنندوتادهانمان را باز می کنیم
می گویند: ساکت شو ...
و آخر کلاس آرام می گویند :شتر دیدی ندیدی!؟

اما شادم از آن جهت که لایقم
با بهترین های علمی درس آموزم

چشمان سبزم دنیا را خاکستری میبیند
آن هم مایل به سیاه

اما هنوز خانه دلم در کوچه محبت خداست

من درک کرده ام سعادت انسانها را
در رهروی راه دین و دانش و دوستی.

و منتظر مهدیش نشسته ام تمام جمعه را
و ایستاده ام تا بیاید و حق را بپا کند .آمین

در تمام سکوت هایم
نام خدا را فریاد زده ام

الیس الله بکافِ عبده

برداشت از اینجابا ذکرمنبع بلامانع است"

شعر زیر کاملا حقیقی است....

++++++
آغاز با خدا
پایان بی خدا
پیدا نمی کند

سیگار زندگی
در زیر پای مرگ
فانی نمی شود

در زندگی سقوط
راحت تر از صعود
انجام می شود

در برکه سیاه
نیلوفر سفید
لبخند می زند

جراحی دماغ
پر مشتری تر از
جراحی دل است

در چشمهای تو
دریای بیکران
در گل نشسته است

از این همه گناه
تنها به عاشقی
اقرار می کنم

یک تک درخت پیر
با جابجا شدن
خشکیده می شود

یک کاج بی خبر
باضربه تبر
بیدار می شود

در دست بی خبر
هرگز کسی خبر
پیدا نمی کند

با این همه خدا
دنیای بی خدا
باور نکردنی است

از ناخدا شدن
تا با خدا شدن
بسیار فاصله است
×××××××

بدرود

آخرين نوشته ها
آرشيو مطالب
همسایه ها
قالب وبلاگ